تبليغاتX
m31
خورشید رفت.شب شد گل آفتابگردان در آسمان بدنبال خورشید می گشت.ناگهان ستاره ای به آفتابگردان چشمک زد.گل آفتابگردان سرش را پایین انداخت و گفت.{گل ها خیانت نمی کنند}
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 16:14  توسط مثل هیچکس  | 

باران

تارهای بی کوک و

کمان ِ باد ِ ول انگار

باران را

گو بی آهنگ ببار!

غبار آلوده،از جهان

تصویری باژگونه در آب گینه ی بی قرار

باران را

گو بی مقصود ببار!

لبخند ِ بی صدای صد هزار حباب

در فرار

باران را

گو به ریشخند ببار!

#

چون تارها کشیده و کمان کش ِ باد آزموده تر می شود

ونجوای بی کوک به ملال انجامد،

باران را رها کن و

خاک را بگذار

تا با همه گلویش

سبز بخواند

باران را اکنون

گو بازی گوشانه ببار!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:46  توسط مثل هیچکس  | 

شب،آنچنان زلال ، که می شد ستاره چید!

دستم به هر ستاره که می خواست می رسید!

نه از فراز بام،

که از پای بوته ها

می شد ترا در آینه ی هر ستاره دید!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:45  توسط مثل هیچکس  | 

شب،آنچنان زلال ، که می شد ستاره چید!

دستم به هر ستاره که می خواست می رسید!

نه از فراز بام،

که از پای بوته ها

می شد ترا در آینه ی هر ستاره دید!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:45  توسط مثل هیچکس  | 

تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی!

همین توئی تو،که-شاید-

دو قطره ،پنهانی

- شبی که با تو در افتد غم پشیمانی-

سرشک تلخی در مرگ من می افشانی!

توئی!

همین تو،

که می آوری به یاد مرا!.

_______________________________________________________________________________

مگر این خورشید

تا غروب تو غریبه افتاده

که هنوز

بر مدار همیشه می چرخد

اگر افق صدایت را می شنید

اگر افق صدایم را می شنید

اگر افق صداهایمان را

مثل اینکه افق هنوز

بامداد را ندیده است

برای بودن می رنجم

برای نبودن می رنجم

برای نبودن عشق بامدادی می رنجم

طلوع فردا

غروب نفرت است

وعده ی ما

بامداد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:45  توسط مثل هیچکس  | 

شب ها ، که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خوانَدَم از لایتناهی.

آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو،به من می رسد از دور

دریائی و من تشنه ی مهر تو ،چو ماهی

ون شعله که با هر نَفَسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق ،گواهی

دیدار تو گر صبحِ ابد هم دهدم دست

من سر خوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق تو دارم و دارای جهانم

همواره توئی ،هر چه تو گویی و تو خواهی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:44  توسط مثل هیچکس  | 

شب ها ، که سکوت است و سکوت است و سیاهی

آوای تو می خوانَدَم از لایتناهی.

آوای تو می آرَدَم از شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی

امواج نوای تو،به من می رسد از دور

دریائی و من تشنه ی مهر تو ،چو ماهی

ون شعله که با هر نَفَسم می جهد از جان

خوش می دهد از گرمی این شوق ،گواهی

دیدار تو گر صبحِ ابد هم دهدم دست

من سر خوشم از لذت این چشم به راهی

ای عشق تو دارم و دارای جهانم

همواره توئی ،هر چه تو گویی و تو خواهی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:44  توسط مثل هیچکس  | 

در آستانه ی در

به روح باران می ماندی،

ای طراوت محض!

شکوه رحمت مطلق ز چهره ات می تافت

به خنده گفتی:

تنها نبینمت

گفتم:

غم تو مانده و شب های بی کران با من»!؟

*****

ستاره ای ناگاه

تمام شب را یک لحظه نور باران کرد.

و در سیاهی سیّال آسمان گم شد.

تو خیره ماندی ، بر این طلوع نا فرجام

هزار پرسش،در چشم روشن تو شکفت

به طعنه گفتم:

-در این غروب،رازی هست:

به جرم آنکه نگاه از تو بر نداشته ام،

ستاره ها ننشینند مهربان با من!

نشستی آنگه،شیرین و مهربان،گفتی:

-چرا ،زمین ِ بخیل،

نمی تواند دید

ترا گذاشته یکروز آسمان با من!؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:44  توسط مثل هیچکس  | 

سحر دیدم: درخت ارغوانی

کشیده سر به بام خسته جانی!

به گوش ارغوان آهسته گفتم:

بهارت خوش،که فکر دیگرانی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:42  توسط مثل هیچکس  | 

«همه زمانه دگر گشته است»

نه آفتاب حقیقت،

نه پرتو ایمان

فروغ راستی از خاک بر بسته است

و آدمی-افسوس-

به جای آنکه دلی را ز خاک بردارد

به قتل ماه کمر بسته است!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:41  توسط مثل هیچکس  | 

گلبانگ

نور،اینک نور، در رگهای من جاری است

آه اگر فرادم از این خانه تا کوی و گذر می رفت

بانگ بر می داشتم:

ای خفتگان ،هنگام بیداری است!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:40  توسط مثل هیچکس  | 

انکار عشق را

چنین که به سرسختی پا سفتکردهای

دشنه یی مگر به آستین اندر

نهان کرده باشی.-

که عاشق

اعتراف را چنان به فریاد آمد

که وجودش همه

بانگی شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 22:40  توسط مثل هیچکس  |