چنان عمل كن كه پيوسته؛چه در نهاد شخص خود و چه در نهاد ديگران؛و نه تنها به عنوان وسيله بلكه همواره و در آن واحد به عنوان هدف؛با بشريت نيزآن چنان سلوك مي كني
زمان و مكان وا بسته به حالات انسان است.زمان و مكان بيش و پيش از هر چيز ادراك حسي ما هستند و نه صفات جهان فيزيكي.(كانت}
يك شبانه روز(24ساعت)فقط 1 بر364 دوري است كه زمين بر محور بيضي شكل خود مي زند.نه زماني كه من در اين فاصله درك مي كنم پس هيچ وقت يك يا دو هفته ي من با شما يكي نيست.
دم غروب در ميان حضور خسته ي اشيا
نگاه منتظر ي حجم را می دید
اپیکوروس: مرگ به ما مربوط نیست،چون مادام که ما وجود داریم ،مرگ وجود ندارد.ووقتی مرگ آمد ما دیگر وجود نداریم
(فکرش را بکنی هیچ مرده ای از مرده بودن خود دلگیر نیست!)
افلاطون: دولتی که زنان را تعلیم و تربیت ندهد مانند کسی است که فقط دست راست خود را بپروراند
هر کس که بداند که نداند از همه دانا تر است
دنیا همه صحنه ای است،
و مردان و زنان بازیگرانند:
به صحنه می آیند و از صحنه می روند؛
و هر کس در عمر خود بسیار نقش ها که بازی می کند.
زندگی سایه ایست لغزان،بازیگری بینوا،
که بر صحنه می خرامد ؛ومهلت خود را با دلهره می گذراند،
و دیگر خبری از او نمی شود؛زندگی داستانی است
پر شور و غوغا ،اما بی معنا،
که ابلهی روایت کرده است
شکسپیر
گفتند:
«
نمی خواهیمنمی خواهیم
که بمیریم!»
گفتند:
«-
دشمن اید!دشمن اید!
خلقان را دشمن اید!»
چه ساده
چه به ساده گی گفتند
ایشان را
چه ساده
چه به سادگی
کشتند!
و مرگِ ایشان
چندان موهِن بود و ارزان بود
که تلاش ِ از پیِ زیستن
به رنج بارتر گونه یی
ابلهانه نمود»
سفری دشوار و تلخ
از دهلیزهای خم اندر خم
پیچ اندر پیچ
از پی ِ هیچ:
نخواستند که بمیرند
یا از آن پیش تر که مرده باشند.
بار خفّتی
بر دوش
برده باشند
لاجرم گفتند:
«-
نمی خواهیمنمی خواهیم
که بمیریم»
و این خود
ورد گونه یی بود
پنداری
که اسبانی
ناگاهان به تک
از گردنه هایِ گردناک ِ صعب
با جلگه فرود آمدند
و بر گُرده ی ایشان
مردانی
با تیغ ها
برآهیخته
ایشان را
تا در خود باز نگریستند
جز باد
هیچ
به کف اندر
نبود-
جز باد و به جز خون ِ خویشتن،
چرا که نمی خواستند
نمی خواستند
نمی خواستند
که بمیرند
یه شب ِ مهتاب یه شبِ مهتاب
ماه میاد تو خواب ماه میاد تو خواب
منو می بره منو می بره
کوچه به کوچه ته اون دره
باغ انگوری اونجا که شبا
باغ الوچه یکه و تنها
دره به دره تک درخت بید
صحرا به صحرا شاد و پر امید
اونجا که شبا می کنه به ناز
پشت بیشه ها دستشو دراز
یه پری میاد که یه ستاره
ترسون و لرزون بچکه مثه
پاشو میزاره یه چیکه بارون
تو آبِ چشمه به جای میوه ش
شونه می کنه نوک یه شاخش
موی پریشون بشه آویزون
از برای تو مفهومی نیست
نه لحظه ای:
پروانه یی سن که بال می زند
یا رود خانه یی که در گذر است.-
هیچ چیز تکرار نمی شود
و عمر به پایان می رسد:
پروانه
بر شکوفه یی نشست
و رود
به دریا پیوست
بر خاک جدی ایستادم...
بر خاک جدی ایستادم
و خاک، به سان ِ یقینی
استوار بود.
به ستاره شک کردم
و ستاره در اشکِ شکّ ِ من درخشید.
و انگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را
هم چون کنیزکان ِ سپید رویی
در حرم خانه یِ پر جلال اش نهان می کرد.
دیوارها زندان را محدود می کند
دیوارها رندان را
محدودتر نمی کن.
میانِ دوزندان
درگاهِ خانه ِ تو آستانه یِ آزادی است
لیکن در آستانه
تو را
به قبولِ یکی از ان دو
از خود اختیاری نیست!
در تمام ِ شب چراغی نیست.
در تمام ِ شهر
نیست یک فریاد.
ای خداوندان ِ خوف انگیز ِ شب پیمانِ ظلمت دوست!
تا نه من فانوسِ شیطان را بیاویزم
در رواقِ هر شکنجه گاهِ پنهانی یِ این فردوس ِظلم آیین،
تا نه این شبهای ِ بی پایانِ جاویدانِ افسون پایه تان را من
به فرو ِ صد هزاران آفتاب ّ جاودانی تر کنم نفرین،-
ظلمت آبادِ بهشتِ گندتان را در به رویِ من
بازنگشایید!